تبليغاتX
دست نوشته های یک دیوونه

 

تموم شد...

همه چی...

همه اون چیزی که به خاطرش نفس می کشیدم...

همه اون چیزی که به زندگی کردن امیدوارم میکرد...

نمیدونم چی بگم...

هیچ چیزی واسه نوشتن ندارم...

خالی ام...

خالی از هر چیز...

خالی از همه کس...

ته مونده ای از یه نفر...

خالی تر از یه بی خبر...

یه جورایی هم پرم...

اندازه ی سال ها بغض تو گلوم جمع شده...

اما هنوز هیچی نمیدونم...

داغ داغم...

نمیدونم چی میخواد به سرم بیاد...

اما فکر کنم نزدیک شدم...

نمیدونم نزدیک چی...

یه جورایی انگار منتظر چیزی ام...

انگار منتظر یه اتفاقم...

خوبه یا بد نمیدونم...

ولی انگار دارم وقت تلف می کنم تا اون لحظه برسه...

نمیدونم چرا...

فقط اینطوری حس می کنم...

ولی فکر می کنم که اون لحظه ی مرگه...

همین...

+ نوشته شده در 7 Jun 2008ساعت 9:59 PM توسط یه دیوونه |


 

نمیدونم چی بگم...

یعنی نمیتونم چیزی بگم...

دریغ از حوصله ی فکر کردن...

حتی نمیشه با واژه ها حالمو تعریف کنم...

واژه ها هم توان گنجاندن احساسمو تو خودشون ندارن...

نمیدونم چی بگم...

فقط از خدا صبر می خوام...

صبر می خوام تا یارای ماندن باشد...

 

 

+ نوشته شده در 30 May 2008ساعت 2:54 AM توسط یه دیوونه |


 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد...

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد...

راهی نروم که بی راه باشد...

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را...

یادم باشد که روز و روزگار خوش است...

همه چیز رو به راه و است و خوب...

تنها تنها دل ما دل نیست...

آره ... !

+ نوشته شده در 30 May 2008ساعت 2:22 AM توسط یه دیوونه |


هر که رفت...

پاره ای از دل ما را با خود برد...

اما او که با ماست...

او که نرفته است...

از او بپرسید...

که چه می کند با دل ما...

+ نوشته شده در 7 Mar 2008ساعت 0:26 AM توسط یه دیوونه |


 

روز خوبی نبود...

اگه روز خدا بود ؟...

خوب حتما خدا امروز خوب نبود...

دیگه روز خوب ندارم ؟...

پس خدای خوب هم ندارم...

دلم یه خدای خوب می خواد !...

دلم یه روز خوب می خواد...

+ نوشته شده در 1 Mar 2008ساعت 1:35 AM توسط یه دیوونه |


 

بغضی در گلویم پیر شده است...

عصایی به دستش می سپارم...

شاید راهی شود !...

 

+ نوشته شده در 1 Mar 2008ساعت 1:25 AM توسط یه دیوونه |


 

چه طور باور کنم...

دلت با من است...

هر چند باور نمی کنم...

با من نیست... ! 

 

+ نوشته شده در 28 Feb 2008ساعت 0:35 AM توسط یه دیوونه |


آب از آب تکان نخورد...

نه دیدی و نه دیده شدی...

رفت و گذشت...

بی نگاهی که بوی مهربانی دهد...

قافل از اینکه همین نزدیکی ها...

از آب آبی تر است ...

دلی که می میرد برای لحن کودکانه ی تو...

لحنی شبیه نسترن های پرپر...

امشبم مثل همیشه است...

آری...

باز هم سر می زند تنهایی...

آری...

از دوباره می آید دلتنگی...

آری...

اما با ندیدنش چه می کنی...!

هراسی ندارم...!

باهاش رفیقم این روزا...

 

+ نوشته شده در 28 Feb 2008ساعت 0:22 AM توسط یه دیوونه |


نمی فهمم...

نمی فهمم...

نمی فهمم...

 

 

                                            چرا ؟

 

 

دلیل وجود چرا رو نمی فهمم...!

+ نوشته شده در 23 Feb 2008ساعت 3:41 AM توسط یه دیوونه |


 

یه چی باید بگم...

یه چی که یعنی هستم...

یه چی که باید باشم...

یه چی برای تو...

یه چی برای اینکه به تو بگم باشی...

یه چی باید بگم...

ولی نمیتونم...

نمی تونم...

نمی تونم...

نمی تونم...

+ نوشته شده در 23 Feb 2008ساعت 3:36 AM توسط یه دیوونه |


پشت کردم و رفتم... مرگ را...

میدانی...!

سخت تر از بی وفایی ندیده بودم...!

 

+ نوشته شده در 23 Feb 2008ساعت 3:26 AM توسط یه دیوونه |


تنهایی...

دیوونگی...

سکوت....

کل امروز داشتم به اینا فکر می کردم...

نمیدونم اینا از کجا تو زندگی من پیداشون شده...

از کی ...؟

چه جوری ...؟

هر چی گذشته رو ورق زدم نفهمیدم مبدا اینا کجا بوده ...؟

نمیشه گفت نمیدونم !... یه چیزایی حدس میزنم...

اما نمیدونم کدومشون اول اومد...

هر چی نگاه کردم نتونستم از هم جداشون کنم...

انگار یه جورایی گره خوردن...

به همدیگه...

و به من...

+ نوشته شده در 22 Feb 2008ساعت 1:4 AM توسط یه دیوونه |


از کجا براتون شروع کنم...

از اونجایی که به دنیا اومدم...

یا از اونجایی که دارم از این دنیا میرم...

...

+ نوشته شده در 21 Feb 2008ساعت 1:39 AM توسط یه دیوونه |


تنهایی...

دیوونگی...

عاشقشی...

میخوای تا ابد باهاش بمونی...

اما اون نمیخواد...

یعنی تو فکر می کنی که اون نمی خواد...

شاید اون بخواد و اینطوری نشون میده...

شایدم دلش نخواد...

نمیدونم...

در هر صورت تو عاشقشی...

می خوای تا ابد باهاش بمونی...

حالا فقط دو راه بیشتر به ذهنت نمیرسه...

اولیش خودکشیه ... یه راه بدون درد و سریع

یه جوری که نشه نجاتت داد...

راحت میشی از این زندگی لعنتی...

تنها راهه فراموش کردن همینه و بس...

دیگه خسته شدی ... جون نداری ...

ولی یه راه دیگه هم هست...

اینکه بمونی و بسوزی و بسازی...

آره شایدم تونستی فراموشش کنی...

شاید یه عشق جدید پیدا کنی...

کسی چه میدونه...

+ نوشته شده در 21 Feb 2008ساعت 0:40 AM توسط یه دیوونه |


یه سری چراها هست که اصولا جواب نداره...

یه سری دیگه هست که اگه جواب نداشته باشه بهتره...

یه سری دیگه هم هست که فکر می کنی جواب داره...

ولی هر چی می گردی پیداش نمی کنی...

اما با این حال...

یه سری چراها هست که وقتی بهش فکر می کنی حال می کنی...

با اینکه میدونی جواب نداره...

یا حداقل تو جوابشو پیدا نمی کنی...

ولی بازم حال می کنی بهش فکر می کنی...

میشینی کلی بهش فکر می کنی و لذت می بری...

آخرشم به هیچ نتیجه ای نمی رسی...

بعد کلی حال می کنی که به نتیجه نرسیدی...

چون بازم میتونی بهش فکر کنی...

جالب نیست!...

+ نوشته شده در 10 Feb 2008ساعت 0:56 AM توسط یه دیوونه |


اسلا کل حیجانش به اینه که ندونی داره باذیت میده یا نه...

اگه بدونی که دیگه هال نمیده...

وغتی نمیدونی طمام مدت زهنت مشقوله اینه که چی میشه...

اونوقت میتونی کلی واسه خودت خیال پردازی کنی...

که اگه اینجوری میشد من اینکارو می کنم...

اگه این کارو کرد من فلان کارو می کنم...

یا اگه اون حرفو زد من اونجوری جوابشو میدم...

هالش به حمینه...

که ندونی وضعیتت چه جوریه...

که ندونی قراره چی بشه...

اگه بدونی که حمه چی معلومه...

باز میرسم به همون اول...

خوب معلومه...

کل حیجانش به اینه که ندونی داره بازیت میده یا نه...

یعنی تو میگی اشتباه می کنم...

...؟

+ نوشته شده در 10 Feb 2008ساعت 0:47 AM توسط یه دیوونه |


 

ساعت می گفت به عبارتی ۳ بامداد...

هوا خیلی سرد بود...

امروز از اولش بد شروع شده بود...

از صبح یه جوری بودم...

یه حال عجیبی داشتم...

خیلی بیشتر از همیشه دلم گرفته بود...

وقتی شب شد دیگه درد دلام کلی بالا زده بود...

هوس کرده بودم برم بیرون...

نمی دونم کجا...

تا کی!...

اما باید می رفتم...

عین خوره افتاده بود به جونم...

دلمو به دریا زدم...

لباسامو تنم کردم و از خونه زدم بیرون...

سکوت همه جا رو پر کرده بود...

تنها صدایی که شنیده می شد...

صدای پاهای سرد من بود...

داشتم می ترکیدم...

دنباله یه جا می گشتم که فریاد بزنم...

خدایا...

خدایا...

خدایا...

اما نمی شد...

باید می رفتم یه جای دور از شهر...

یه جایی که هیچکی جز خودم و خودش نباشه...

خدا رو میگم...

یاده یه پل افتادم...

یه جای آروم...

با یه رودخونه زیرش...

بهتر از این نمیشد...

راهمو به اون طرف کج کردم...

چند قدم نذاشته بودم که...

آره!...

۲ تا سایه بود...

یعنی این موقع شب کی می تونست پشتم باشه...

ترسیده بودم...

هر جوری بود سرمو برگردوندم...

پاسبونای شب بودن...

از اینکه اون موقع شب تنها تو خیابون بودم مشکوک شده بودن...

خودم فهمیده بودم...

قبل اینکه حرفی بزنن گفتم اشکالی که نداره!...

با یه لبخند گفتن عاشقی؟...

خندیدم...

گفتم اگه بهش بگن عاشقی...

...

بعد ۱ ساعت رسیده بودم به پل...

چقدر ساکت بود...

سکوت...

همیشه منتظر چنین لحظه ای بودم...

صدای رودخونه آرامش عجیبی به آدم میداد...

بهترین موقعیت بود...

خدایا...

خدایا...

آخه چرا!...

...

+ نوشته شده در 8 Feb 2008ساعت 2:53 AM توسط یه دیوونه |


 

کنار پنجره نشسته بودم...

شب بود...

حوا طاریک بود...

حشتمین صیگاری بود که طموم کرده بودم...

آره خیلی وغت بود...

خیلی وغت بود از قم و غصه به صیگار کشیدن رو آورده بودم...

دم دمای سبح شده بود...

طموم خاطراتش طو دستم بود...

شعرامو میگم...

می خواصتم نابودشون کنم...

اما با خاطراتش خودمم طموم میشدم...

دیگه چغدر میتونصتم صبر کنم...

تحمل دور بودنش پیرم کرده بود...

خیلی طاریک بود...

تاریکه طاریک...

هتی دیوارای سفید اطاقم جاشو داده بود به سیاهی...

دود کل اتاغو پر کرده بود...

آخه بخاری دیگه لوله ای نداشت...

برش داشته بودم...

اینقد توش هیزم ریخته بودم که تا ۲ روز میسوخت...

آره بخاری هیزمی...

یادمه تو بهبوهه ی بی گازی آورده بودیمش که گرم شیم...

بحتر از این نمیشد...

کی می فحمید خودم خودمو کشتم...

حمه به خیالشون خواب بودم و نفهمیدم...

سیگارام طموم شده بود...

آخرین ته مونده حاش بود...

نمیدونم چندمیش بود...

شاید ۳۰ ام میش...

کل اطاقم پر دود سیگار و بخاری بود...

هیچ جارو نمی دیدم...

چه هالی بود...

تا هالا ندیده بودم اینطوری از چشام اشک بیاد...

کم کم دیگه سدای نفس حامو  حم نمی شنیدم...

دومین یا سومین بارم بود...

منظورم لحظه ی دیدن مرگه...

ولی این طو بمیری از اون طو بمیری حا نبود...

خیلی بحش نزدیک تر و نزدیک تر شده بودم...

به صختی نفس می کشیدم...

سدای نفس نفس زدنم تو سکوت اطاق داد میزد...  

داشتم تموم میشدم...

خیلی احساس سبکی می کردم...

دیگه راه برگشتی نبود...

اگه می خواستم حم نمی تونستم...

هیچ اراده ای از خودم نداشتم...

چشام بسته شده بود...

کم کم اون اطاق طاریک جاشو داشت میداد به یه نور و روشنایی سفید...

چقد روشن شده بود...

میدونستم هنوز چشام بسته اس...

اما بازم با چشای بسته اون روشنایی و می دیدم... 

روشنایی بیشتر و بیشتر میشد...

و منم سبک تر و سبک تر...

حنوز چشام بسته بود...

ولی انگار داشتم پرواز می کردم...

یه سدایی می اومد...

صدای اذان بود...

چه هال خوبی بود...

اما یحو همه چی برگشت...

اون صدا رفت...

حمه چی سیاه شده بود...

احساس میکردم تنم خیس شده...

مسل اینکه یکی روم آب بریزه..

آره...

اون سیاهی اطاقم بود...

اونم آبی بود که مادرم رو صورتم ریخته بود...

اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود...

مادرم واسه نماز بلند شده بود و از دود اتاقم خبر دار شده بود...

و...

+ نوشته شده در 5 Feb 2008ساعت 2:8 AM توسط یه دیوونه |


 

انگار یکی جلو آینه اس...

یه چهره ی ابوس و افسرده

با موحای بلند غهوه ای که  طارهای سفید ذیادی حم داره...

سورته چروکیده و چشای گود افتاده...

انگار گریه های یواشکی شبانه داره...

انگاری حمه ی بقض هاشو هم طو دلش ذندونی کرده...

اما مصل اینکه مرده اس!...

هتی سدای نفس هاشو نمی شنونم...

اما نه...

زنده اس...

به یه جا خیره شده...

فکر کنم دیوونه اس...

طو خیالش داره با یکی صحبت می کنه...

دارم واسش دعا می کنم...

از خدا میخوام بهش شفا بده...

یه سدایی به گوشم میرسه...

دارن به چیزی میزنن...

انگاری سدای در اتاقمه...

آره!...

یکی داره در میزنه...

مادرمه!..

چند بار سدام زده و من نشنیده بودم...

طا به خودم بیام و ازش بپرسم که چیکارم داره...

گفت دو صاعته جلوی آینه داری به چی نگاه میکنی...

با این هرفش یه نگاه به آینه می کنم...

خودمو طو آینه می بینم...

تازه میفهمم غضیه چی بوده...

یعنی این من بودم!...

چقد شکسته شدم...

دیگه نمی طونم مسل قبلا طارهای سفید موحامو بشمارم...

اون تارهای کم جاشو داده به موجی از سفیدی...

چقد صورتم چروکیده و افتاده شده...

به خودم میگم من هنوز 20 سالمه!...

چطوری این حمه پیر شدم...

یه صدایی از دلم میاد...

شاید یه لحظه ای دیگه لحظه ی عاشقی باشه...

دوباره یه عمری دیگه عمر شقایقی باشه...

تازه یادم میاد که تو این سال ها چی بهم گذشته!...

تازه یادم میاد که من عاشقم!...

و جوابه سوالم عشقه...

عشق...

 

+ نوشته شده در 4 Feb 2008ساعت 0:56 AM توسط یه دیوونه |


 

دلیل بستن دلتنگی ها رو نمیدونم...

شاید دلم یه فضای جدید میخواست...

اما طو این مدتی که دلتنگی هامو می نوشتم...

فهمیدم بدترین شکل دلتنگی حمینه که

کنار کسی باشی و بدونی حیچوقت بهش نمیرسی...

شدیدا حوس کردم یکی طو بغلم زار زار گریه کنه...

نمیدونم چرا اینجا اومدم...

اما دیگه نمی خواصتم اونجا بنویصم...

یه جورایی دیگه هوسله ندارم...
ولم کنین بابا...

کدوم کشک ! کدوم ماسط...

کی گفطه سداقت خوبه...
اسلا هم خوب نیست...

حر کی طو این ذمونه سداقت داشته باشه انگار یه بچه است...

اذ این به بعد می خوام ساز مخالف بزنم...

مسل حمین نوشته حایی که یه توری صاز مخالف میذد...

آره حمه ی آدما عوض میشن...

ولی من نمی خواصتم اینجوری بشم...

نمی خواصتم هداقل این یکی رو اذ دست بدم...

نمی خواستم بشم اینی که حستم ...

می خواستم همیشه همونجوری باشم...

همیشه روابطم با اعتماد شروع میشد...

به حمه با دید مسبت نگاه می کردم

معتغد بودم حمه بی گناحن هتی اگه خلافش صابت بشه...

مسخرست...

ولی من می خواستم همونجوری باشم...

نه مثل هالا...

نه مثل هالا که طا کسی رو میبینم می گردم دنباله دروغاش...

خسته ام ...

به خدا خسته ام...

از خودم...

از حمه ی اونایی که منو به این روز انداختن...

از حمه چیزایی که باعث شد من اینجوری بشم...

از همه کس و همه چیز...

از حمه دنیا...

دلم میخواد همه ولم کنن...

دلم میخواد همه رو ول کنم...

ولم کنین...

ولم کنین...

ولم کنین...

دیگه حرفی نیست...

اگر حم باشه دیگه هالی برای گفتنش نیست...

حمین دیگه...

میگم هرفی نیست...

دیگه دنباله چی میگردی اینجا...

برو یه جایی که یکی چیذی واسه گفتن داشته باشه...

ولم کن...

برو...

اما نه...

نرو !

باذم بیا اینجا...!

+ نوشته شده در 2 Feb 2008ساعت 1:35 AM توسط یه دیوونه |